تبليغاتX
نی محزون -

امروزنمی دانم چندسالگی مرگ فروغ بود . شاعری که گویی مرگفروغ                                                  به فریاد زندگی اش رسید تا او در میان ما جاودانه باشد.تا با شمایلی جوان و زیبا در ذهن ها بماند. تلویزیون صدای آمریکا با مرد پنجاه و چندساله ای مصاحبه کرد که برای خودش شاعر و فیلمسازی شده بود در گوشه ای از سرزمین ژرمن ها. کمی که از مصاحبه گذشت معلوم بود او همان "حسین" کودک خردسالی بود که فروغ رفته بود و از یکی از روستاهای نمی دانم کجا. ( چه فرقی می کند کجا؟ روستاهاِ آن روز ایران همه یک شکل بودند:تجمعی از انسان ها که وجه مشترک شان زنده بودن بود، با چه امکاناتی و به چه صورتی، چندان تفاوتی نداشت.هنوز هم) بعد هم به مدد انگلیسی های  روباه صفت(!) در شبکه فارسی شان فیلم "سرد سبز" را دیدم که از زندگی فروغ ساخته شده بود.چیزی که در این فیلم ،مفصل از آن صحبت شد رابطه عاشقانه فروغ و ابراهیم گلستان بود. همان که فروغ را در معرض انواع تهمت ها و توهین ها قرار داد و هنوز دست از سر نام و اعتبارش برنداشته است.همان رابطه ای که از صافی افکار حقیرگذشت و در حد یک رابطه کثیف به جامعه معرفی شد. همان که عصیان زنی آزاده را برنتافت و گوشه ای از زندگی شخصی اش را علم کرد تا(به زعم خود)  صدایش را کسی نشنود.واین البته به قشر خاصی محدود نبود.بسیاری از دوستان فروغ و گلستان در زمره گردانندگان این بازی کثیف بودند.                                                                                                                                اما آنچه پس از این همه سال برای من یکی مانده است ،صدای معصوم فروغ است و تصویری زلال  از سی سالگی اش و دست هایی جوان که از زیر برف بهمن ماه چهل سال پیش ،پیداست. واین البته منحصر به من نیست.روایت محسن مخلباف از این تغییر موضع نسبت به فروغ خواندنی است. مخملباف از روزهایی روایت می کند که خودش و دوستانش در حوزه هنری آن سالها از لوله تفنگ با شاعران و نویسندگان و فیلمسازان دیگر سخن می گفتند.او که جمع دوستانه ای با قیصر امین پور و سلمان هراتی داشت از آن روزها روایت جالبی دارد.سلمان هراتی هرپنجشنبه از شمال پرتقال سوغات می آورد و پنجشنبه هایی پرتقالی داشتند که به شعر و شعور(و احتمالا شعار) می گذشت. تا اینکه یک روز سلمان دیرتر آمدوپرتقالی درجنته نداشت.پرس و جوی دوستان شاعر کاگر می افتد و او را به اعترافی بزرگ در آن روزها وامی دارد.آن روزها خندقی میان اهالی فرهنگ کنده بودند از ایدئولوژی ،که گروهی را متعهد کرده بود و گروه دیگر را ضدانقلاب،ضدمردم و ضددین.که دراین تقسیم بندی مخملباف و دوستانش در گروه اول جا داشتند و مرده ی  فروغ و زنده ی دیگران در گزوه دوم. سلمان اعتراف می کند که پرتقال هایش را به ظهیرالدوله برده و بر مزار فروغ گذاشته .این اعتراف البته دیگران را نیز وا می دارد که از روزهایی بگویند که آنان نیز نقاب شعارو خشونت از چهره برمی داشتند و دوراز چشم دیگران برمزار فروغ حاضر می شدند و با نم اشکی و فاتحه ای گویی از او پوزش می طلبیدند. از آن جمع مخملباف که به راه خود رفت ،اما قیصرامین پور آن قدر فضا را آماده دید که بگوید "بقول خواهرم فروغ....". آنچه من درصدا و سیمای فروغ در این سال ها دیدم هیچ حسی در من برنینگیخته جز خواهری جوانمرگ شده. فکر می کنم هرمردی بی دخالت هیچ مرضی در نگاهش به فروغ به  برادری اش مبتلا خواهد شد. گفتم "مبتلا" چرا که باید سال های سال عزادار خواهری باشی که چهل سالگی مرگش هنوز هم تورا دروضعیتی شبیه مراسم تدفینش قرار می دهد. با همان افسوس ها و همان دریغ ها!

 

 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 11 PM |