تبليغاتX
نی محزون - داستانهای کوتاه....
 
 
پیش فرض چرتان و پرتان

در ایام قدیم زن و شوهرى بودند به‌نام چرتان و پرتان. دخترى هم داشتند خوشگل و رسیده. روزى دختر رفته بود سرچشمه آب بیاورد با پسر حاکم کهدر حال شکار بود روبرو شد. پسر حاکم با دیدن دختر یک دل نه صد دل عاشق او شد به خواستگارى او رفت و بعد هم زن خود را برداشت و به بارگاهش برد. مدتى گذشت چرتان پرتان دلتنگ دخترشان شدند. این بود که دو سه تا نان اجاقى توى سفره گذاشتند تا تعارفى براى دامادشان ببرند. راه افتادند تا رسیدند به بارگاه دامادشان. دختر وقتى نان تعارفى‌هاى پدر و مادرش را دید خجالت کشید. خودش رفت و تعارفى گران‌قیمتى تهیه کرد و به‌نام پدر و مادرش به شوهرش داد. روزى پسر حاکم و زنش براى گردش و شکار از قصر بیرون رفتند. چرتان و پرتان هم در حیاط و باغچه قصر گردش مى‌کردند که چشمشان افتاد به چند تا غاز و مرغ و اردک که دائم نوکشان را میان پرهاى خود مى‌زدند. چرتان به پرتان گفت: مى‌بینى این پرنده‌هاى بى‌زبان از کثیفى دارند خودشان را مى‌خارند. بهتر است آنها را بشوئیم تا تمیز شوند. آنها دیگى پر از آب کردند و سر اجاق گذاشتند و وقتى آب خوب جوش آمد و به غل‌غل افتاد پرنده‌ها را گرفتند و انداختند توى آن. دختر وقتى از گردش آمد و دیگ آب جوش و پرنده‌هاى مرد را دید ماجرا را فهمید و براى اینکه شوهرش بوئى نبرد فورى یکى از غلامان را صدا و روانه بازار کرد تا به همان تعداد اردک و مرغ و غاز بخرد.
روزی، داما خواست سر پدر و مادر زنش احترام بگذارد دستور داد آنها را در اتاق خشت طلا بخوابانند، نیمه‌هاى شب پرتان به چرتان گفت: بهتر است این خشت‌ها را بیرون بریزیم تا راحت بتوانیم غلت بزنیم. همین کار را کردند. صبح، دختر ناچار شد غلامانش را واداشت تا خشت‌ها را سرجایش بگذارند.
وقتى چرتان و پرتان مى‌خواستند به خانه خود برگردند. دختر به آنها یک کیسه پول، یک کوزه عسل و کفش و لباس داد آنها راه افتادند و آمدند و آمدند تا اینکه زمین خشکى رسیدند که ترک ترک شده بود. چرتان و پرتان خیال کردند زمین از گرسنگى دهانش را باز کرده است این بود که کوزهٔ عسل را توى ترک‌هاى زمین خالى کردند. آمدند تا رسیدند به یک نى‌زار که باد داشت نى‌هایش را تکان مى‌داد چرتان و پرتان خیال کردند که نى‌ها سردشان شده و از آنها لباس مى‌خواهند. زن و شوهر لباس‌ها را روى نى‌ها انداختند و راه افتادند تا به پلى رسیدند که قورباغه‌اى زیر آن نشسته بودند و قورقور مى‌کرد. گفتند لابد قورباغه به‌خاطر اینکه کفش ندارد ناله مى‌کند، کفش را هم به قورباغه دادند و راهشان را پى گرفتند آمدند تا به یک چوپان رسیدند، کیسه زر را به چوپان دادند، چوپان خواسته گله‌اش را به آنها بدهد قبول نکردند و فقط یک گوسفند برداشتند و به‌طرف خانه حرکت کردند تا رسیدند. پرتان موقعى که مشغول پوست کندن گوسفند بود دید یک زنبور روى سر چرتان نشسته. کارد بزرگى که در دست داشت بالا برد و روى سر چرتان پائین آورد و هم زنبور را کشت و هم زنش را.
 
 
 
پیش فرض خارکنى که دو تا دخترشو از خانه بیرون کرد

خارکنى بود که دو تا دختر داشت. روزى از روزها رفقاى او به او گفتند که یک وعده غذا ما را مهمان کن. خارکن شب به خانه آمد و به زن خود گفت: رفقایم از من خواسته‌اند که مهمانشان کنم. زن گفت: پس براى شب دعوتشان کن که من وقت داشته باشم غذا را مهیا کنم. صبح فردا، خارکن دو تا دختر خود را برداشت و برد، قدرى برنج و گوشت و روغن خرید داد به آنها تا ببرند به خانه.
زن خارکن غذائى درست کرد و قوم و خویش‌هاى خود را خبر کرد نشستند و غذا را خوردند. شب مرد با رفقاى خود آمد. ساعتى گذشت. مرد دید از شام خبرى نیست. رفت به زن گفت: پس شام چى شد؟ زن گفت: وقتى دخترها برنج را به خانه مى‌آورند، دستمال باز شده و برنج‌ها را روى زمین مى‌ریزند. مشغول جمع کردن برنج مى‌شوند. که سگ‌ها مى‌آیند و گوشت و روغن‌ها را مى‌خورند. مرد زد توى سر خودش و رفت روى پشت‌بام تا خودش را پائین بیندازد. روى بام که رفت چشمش افتاد به حیاط همسایه دید یک پیرزن مردنی، نشسته لب چاهک و دست‌هاى خود را مى‌شوید، سنگى به طرف او پرت کرد سنگ به سر پیرزن خورد و او را کشت. اهالى منزل توى حیاط ریختند و جیغ مى‌زدند: کى سنگ تو سر ننه زده؟ کى ننه را کشته؟ مرد خارکن مهمان‌هاى خود را به بهانهٔ تسلیت‌گوئى برد به خانه همسایه. آنجا شام را خوردند و رفتند دنبال کار خود.
مرد خارکن به خانه آمد، دست دخترهاى خود را گرفت و برد دم در دروازه شهر و توى خرابه‌اى رهایشان کرد و خودش برگشت. دخترها شروع کردند به گریه کردن، یک وقت چشمشان خودر به یک روشنائی. رفتند به طرف آن، دیدند از لاى یک تخته‌سنگ روشنائى بیرون مى‌زند. تخته‌سنگ را برداشتند، دیدند غارى است. وارد شدند چشمشان خورد به یک خرس بزرگ سلام کردند. خرس با سر جواب داد بعد اشاره کرد که بنشینند براى آنها شام آورد و با ایما و اشاره از آنها پرسید: زن من مى‌شوید، همه چیز دارم. بعد آنها را برد توى تک‌تک اتاق‌ها و خمره‌هاى پر از سکه و اثاثیه و چیزهاى دیگر را نشانشان داد. دخترها قبول کردند. شب آنجا خوابیدند. صبح خرس به دختر کوچک گفت: بیا سر مرا بشور. دختر بزرگ‌تر به بهانهٔ درست کردن غذا بلند شد و رفت ظرف بزرگى آب‌جوش درست کرد. خرس که سر او توى دامن دختر کوچک بود، خوابش برد. خواهر بزرگ و را صدا کرد. و دوتائى ظرف آب‌جوش را آوردند. ریختند روى سر خرس و او را کشتند. ناهار آنها را خوردند و بعد خواهر بزرگ رفت مقدارى پول از تو خمره برداشت و رفت به شهر و یک خانه با غلام و کنیز و اثاثیه خرید، شب چند تا حمال اجیر کردند، آمدند و هرچه توى غار بود برداشتند و به خانه‌اشان بردند. خواهرها همه‌چیز را بین خودشان تقسیم کردند و قرار گذاشتند هر روز یک کدام آنها خرج خانه را بدهد.
یک ماه گذشت. روزى خواهرها پدر خود را دیدند که مثل دیوانه‌ها با خودش حرف مى‌زد و مى‌رفت. به غلام گفتند: آن مرد را صدا کن. مرد آمد جلو و سلام کرد. خواهرها روبند زده بودند. از مرد چند تا سؤال کردند و بعد پرسیدند: اولاد هم داری؟ مرد به گریه افتاد. گفت: دو تا دختر داشتم. روزگار با من کج‌رفتارى کرد، آنها را انداختم بیرون حالا از غصه آنها دیوانه شده‌ام. دخترها قدرى به او پول دادند و گفتند که فردا زن خود را هم با خودش بیاورد. مرد به خانه رفت و ماجرا را گفت. فردا زن خود ار هم با خودش آورد. دخترها از زن پرسیدند: مگر بچه‌هاى شما چه‌کار کرده بودند که آنها را بیرون کردید؟ زن گفت: سال‌ها بود که فامیلم از من ولیمه مى‌خواستند من هم برنج و گوشتى را که شوهرم فرستاده بود، درست کردم و به آنها دادم. این بى‌انصاف شبانه بچه‌هاى مرا بیرون کرد. صبح رفتیم توى خراب گشتیم اما پیدایشان نکردیم. حالا این مرد از غصه و پشیمانى دیوانه شده، من هم این خانه و آن خانه مى‌گردم بلکه پیدایشان کنم. دختر گفت: اگر بچه‌هایت را ببینى مى‌شناسی؟ زن گفت: کدام کورى است که بچه‌هاى خود را نشناسد. دخترها رویشان را باز کردند. خارکن و زن او از خوشحالى غش کردند. دخترها آنها را به هوش آوردند، براى آنها لباس نو خریدند و دکانى هم براى پدر خود خریدند تا در آن تجارت کند.

 
 

تحمل...
سکوت سنگین خانه با صدای چرخش کلید در قفل , در هم شکسته شد . زن کلافه از گرمای طاقت فرسای خیابان وارد خانه شد.خانه آرامش عجیبی داشت .هنوز هم تمام وسایل از شب گذشته در وسط اتاق خود نمایی می کردند.
ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت.
از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید.
متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند.
همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش .
می دونی که چقدر دوست دارم؟
و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود.
زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند.


 
 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزگار قدیم یک دزد بسیار زیرکی بود که تمام اهالی شهر از دستش به تنگ آمده بودند. این دزد زیرک روزی با رفیقش رفتند به خزانه پادشاه برای دزدی. بالای پشت بام خزانه سوراخی داشت، دزد زیرک دو دست رفیقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آویزان کرد. چند نفر مأموری که داخل خزانه بودند فوری پای او را گرفتند و کشیدند. دزد زیرک از بالای بام با شمشیر سر رفیقش را از گردن جدا کرد و سر را برداشت فرار کرد رفت به خانه شان. مأموران پادشاه هم جنازه بی سر رفیق دزد را از خزانه بیرون بردند، بعد به شاه خبر دادند که یک جنازه بی سر از سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است که شناخته نشده و نمیدانیم چکار کنیم؟ پادشاه دستور داد که جنازه را ببرید سر راه بگذارید هر کس که آمد بر سر جنازه گریه کرد او را دستگیر کنید و بیاورید پیش من.
مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند.

حالا برگردیم به خانه دزد ببینیم چکار میکند وقتی دزد به خانه برگشت خبر کشته شدن رفیقش را برای زن رفیقش تعریف کرد. زن رفیقش گفت من باید بروم سر جنازه شوهرم گریه کنم. دزد زیرک گفت اگر تو بروی بر سر جنازه شوهرت گریه کنی مأموران میفهمند و ترا میگیرند.
زن گفت نه، باید من بروم بر سر جنازه شوهرم گریه کنم تا دلم خالی شود. دزد گفت حالا که میخواهی بروی پس یک کاسه آش کن ببر و همین که نزدیک جنازه رسیدی کاسه را بزن زمین بعد بنشین گریه کن اونوقت اگر مأموران پرسیدند چرا گریه میکنی تو بگو برای کاسه و آش خودم گریه میکنم، اگر گفتند عوض کاسه ات یک سکه دیگر به تو میدهیم بگو نه، من کاسه و آش خودم را میخواهم. زن هم دستور او را بکار برد با یک کاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتی که نزدیک جنازه رسید فوری کاسه را به زمین زد و بنا کرد به گریه کردن.
مأموران شاه که آنجا بودند گفتند اینکه دیگر گریه ندارد ما عوض کاسه و آش تو یک کاسه دیگر به تو میدهیم. زن گفت نه، باید همان کاسه و آش خودم باشد. مأموران که دیدند زن هیچ کاسه ای را به غیر کاسه خودش قبول نمیکند او را به حال خودش گذاشتند و رفتند. زن نشست آنقدر گریه کرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب مأموران مراقب بودند دیدند که کسی نیامد بر سر جنازه گریه کند خبر به پادشاه دادند که کسی بر سر جنازه نیامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن کنند.




روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسید که امروز باید یک کار دیگری بکنیم شاید آن دزد پیدا شود دستور داد در تمام شهر سکه طلا ریختند و در هر قدم یک مأمور ایستاد تا هر کس که کمر خم کرد بدانند او دزد است. مأموران همانطور در هر قدم ایستاده بودند تا ببینند کی خم میشود. همان دزد زیرک پیش خود فکری کرد بعد یک جفت گیوه پوشید زیر گیوه را ترفه ( قره قروت ) مالید و رفت توی شهر بنا کرد به قدم زدن از این طرف میرفت به آن طرف از آن طرف میآمد به این طرف موقعی که زیر گیوه هایش پر از سکه میشد از شهر بیرون میرفت و سکه هائی که زیر گیوه اش چسبیده بود می کند در جیب خود می نهاد باز میرفت توی شهر بنا به قدم زدن میکرد. خلاصه تا غروب تمام سکه های طلا را جمع کرد و به خانه اش برگشت. مأموران تعجب کرده بودند. کسی از صبح تا غروب کمر خم نکرده پس چرا تمام سکه ها نیست به پادشاه خبر بردند که از صبح تا غروب کسی خم نشده اما همه سکه ها به خودی خود تمام شده است.
بعد پادشاه فرمان داد چهل تا شتر با بار جواهر را توی کوچه ها ول کنند شاید از این راه بشود دزد را پیدا کرد. روز بعد به دستور پادشاه چهل تا شتر بار جواهر را توی شهر رها کردند. دزد زیرک یک شتر را گرفت برد به خانه فوری شتر را کشت طوری ترتیب کارها را داد که هیچ کسی متوجه او نشد. غروب که شد سی و نه شتر برگشتند ولی یکی گم شده بود، مأموران هر چه گشتند شتر را پیدا نکردند. به پادشاه خبر دادند یک شتر گم شده است، پادشاه دستور داد فردا صبح چند نفر پیر زال را به خانه های مردم بفرستند شاید برگه ای پیدا کنند.

روز بعد چند نفر پیر زال مأمور این کار شدند. در تمام خانه های مردم رفتند و طلب گوشت شتر کردند. یکی از پیر زالها رفت به خانه همان دزد در زد، مادر دزد در را باز کرد، پیر زال گفت ننه جان کمی گوشت شتر نداری به من بدهی؟ چند روز است که پسرم مریض است طبیب گفته اگر گوشت شتر بخورد خوب میشود. مادر دزد که قضیه را نمیدانست کمی گوشت شتر به پیر زال داد، پیر زال گوشت را گرفت با خوشحالی داشت از خانه بیرون می رفت که دزد زیرک سر رسید تا پیر زال را دید گفت ننه جان کجا بودی؟ پیر زال گفت آمده بودم کمی گوشت شتر از این پیر زن بگیرم برای پسرم که مریض است. دزد گفت کو ببینم؟ پیر زال گوشت را به او نشان داد. دزد وقتی این گوشت را دید گفت این چیه؟ کی به تو داده؟ مگر زعفران است بیا یک دست شتر به تو بدهم ببر. پیر زال این حرف را شنید به طمع افتاد دنبال دزد راه افتاد دزد فوری پیر زال را داخل خانه برد و او را کشت و یک دستش را جدا کرد و بعد او در گودالی که داخل خانه بود انداخت.
غروب که شد همه پیر زالها برگشتند مأموران دیدند که یکی از پیرزالها نیست به پادشاه خبر دادند که یک پیر زال برنگشته است. پادشاه دستور داد برای دخترش بیرون از شهر چادر بزنند و دخترش بیرون از شهر منزل کند بلکه بتواند این دزد زیرک زبردست را پیدا کند.

همان شب اول که برای دختر پادشاه بیرون شهر چادر زدند همان دزد برای دزدی کردن به چادر دختر پادشاه رفت. این دفعه دزد زیرک تنها نبود یک مشک آب و دست پیر زال را هم همراهش آورده بود خلاصه در آن شب دختر پادشاه دزد را گرفت که صبح او را به حضور پدرش ببرند. دزد کمی نشست و بلند شد دختر پادشاه جلوش را گرفت گفت کجا میروی؟ دزد گفت میروم دستشویی کنم. دختر شاه گفت داخل چادر بنشین ادرار کن. دزد گفت میترسی که من فرار کنم نترس بگیر این هم دستم نگهدار تا من بیرون ادرار کنم بعد دست پیر زال را که به مشک بسته بود داد به دست دختر پادشاه و خود بیرون نشست و با سوزن مشک را سوراخ کرد و خود فرار کرد رفت. آبی که از سوراخ مشک میرفت صدا میکرد دختر پادشاه که خیال میکرد دزد است دارد ادرارا میکند دست پیر زال را محکم در دست گرفته بود منتظر بود که دزد ادرار کند یک مدتی طول کشید دختر پادشاه دید که نه هیچ خبری نیست همان طور صدای شرشر آب میآید صدا زد چقدر ادرار داری من خسته شدم دست پیر زال را کشید یک دفعه با حیرت دید که دست با مشک آب داخل چادر افتاد در این وقت بود که تازه دختر پادشاه فهمید که دزد باز هم با زرنگی خود فرار کرده صبح که شد باز به پادشاه خبر دادند که دزد را دیشب گرفتند اما او با زرنگی و زبردستی خود فرار کرده رفته است.
پادشاه با شنیدن این خبر قسم خورد که دزد هر کس است اگر خود را معرفی کند به او جایزه خواهم داد دختر خود را هم به او میدهم. دزد وقتی این را شنید خود را معرفی کرد پادشاه هم به عهد خود وفا کرد و دختر خود را به او داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 1 PM |